|
گر بدينسان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك | |
|
سهشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳
هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام .....
تا ابد کنار قلب مهربان تو ************* راستی ماجراهای من و اون که قبلا می نوشتم یادتون هست؟ ما به هم رسیدیم!!...... البته نه به این سادگیها! ما با هم یه مرحله جدید از زندگیمون رو شروع کردیم. و خیلی وقتها همین شروع کردن و برداشتن همین اولین قدم خیلی مهمه! البته مهمتر از اون برداشتن این قدم با اطمینان و یقین کامله!آره.... ما دوتایی با هم تصمیم گرفتیم تا با هم باشیم......تا آخر. نمی دونم که آیا هنوز هم آقا میثم(گاهنامه) حرفش رو قبول داره که عشق فقط یه تلقین ساده هست یا نه؟ اما خداییش من که خودم به شخصه بهم ثابت شد که نه تنها عشق یه تلقین نیست..... بلکه اصلا هم ساده نیست.بلکه یه یقینه!...یه یقین به استواری کوه! چون اگر این طور نبود حتما بر اثر یکی از هزاران مشکلی که سر راه من و مونای عزیزم سبز میشد ... حتما ما از حرکت باز می موندیم! چند وقت دیگه مراسم نامزدیمونه و امتحانات من هم نزدیکه! و حسابی سرمون شلوغه! برامون دعا کنین پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳
باز هم یه اتفاق جدید..... باز هم یه مشکل جدید برای کشورمون...... یه اشتباه ساده (یا بهتره بگم یه خطای به عمد)...... یه تغییر اسم...... خلیج همیشه فارس تبدیل می شه به خلیج عربی .... و این عمل موسسه نشنال جئوگرافی باعث پیوند تمام ایرانیان در هر کجای دنیا می شد ... و این اتفاق نشون داد که ایرانیها چه موافق نظام حاکم باشند و چه مخالف اون . هرگز از آنچه مربوط به مام میهن باشه به راحتی نمی گذرند....
یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳
خیلی وقت بود که نمی نوشتم.... اما حالا بدون هیچ توضیحی باز هم شروع می کنم به نوشتن (حداقل هفته ای یک بار) البته از این به بعد با یه شیوه دیگه - یعنی خیلی خلاصه و مفید - * * * * * * * * بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی بخون ارغنون دارد
پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳
جاء الحق و زهق الباطل ان ّالباطل كان زهوقاً
((نوشته های پايين قسمتی از يه مقاله هست که فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نباشه!)) نظريه پردازان غربی می خواهند بگويند كه هيچ مدينة فاضلهای برتر و پيشروتر از وضع كنونی در جامعة جهانی كه ما آن را رهبری ميكنيم، نه فقط وجود خارجی ندارد، بلكه حتی وجود ذهنی هم نميتواند داشته باشد. پوپر در مصاحبهاش با اشپيگل، چند سال پيش از مرگش گفت امروز مدينة فاضله در كل تاريخ بشر، جامعة ايالات متحده است. مصاحبهگر از او پرسيد در جامعهای كه هر 8 ثانيه، يك قتل و هر 9 ثانيه، يك تجاوز جنسی صورت ميگيرد و جامعهای كه بزرگترين منبع درآمدش مواد مخدر و سلاحهای كشتار جمعی هستهاي، شيميايی و ميكروبی است چگونه مدينة فاضله و پايان تاريخ است؟ او پاسخ ميدهد كه اصل ضرورت فكر كردن به “مدينة فاضله” دروغ بزرگی بوده كه به ما گفتهاند. هيچ مدينة فاضلهای در انتهای تاريخ وجود ندارد و نبايد به آن فكر كرد و اين فكری انحرافی در ذهن بشر و باوری اساطيری است، يا فوكوياما، نظريهپرداز سرمايهداری آمريكا، گفت: اگر تاريخ پايانی هم دارد پايان آن، همين جامعة فعلی ايالات متحده آمريكاست. اين تفكر محافظهكاری است. “كنسرواتيزم” دفاع از وضع موجود جهانی و دفاع از هرم قدرتی است كه هماكنون بر دنيا حكومت ميكند و در رأس آن سرمايهدارها هستند و همة ملل ديگر، ملتهای شرق، جنوب و همه، قاعدة اين هرم و بردگانی هستند كه رأس هرم قدرت را بر دوش خود بايد بكشند. امروزه ثروت در دنيا چگونه تقسيم شده است؟ چند درصد بشريت، چند درصد ثروت و زمين را در دست دارند و معنی اين آمار مبين چيست؟ و اگر كسی بگويد اين وضع، باز ادامه پيدا كند، به چه معنی است؟ در روايت آمده است كه امام زمان (عج) فاصلههای طبقاتی را در سطح جوامع بشری بر هم خواهند زد. در روايت داريم كه در زمان مهدی ما، هيچ انسان گرسنهای در سراسر زمين پيدا نخواهد شد. اين آن مهدويتی است كه ما به آن معتقديم و همة اديان به آن معتقدند، ولی هيچ كس به اندازة شيعه، راجع به آن جامعة آخرالزمان و انقلاب بزرگ، شفاف سخن نگفته است. و شايد ديگران، آگاهی شفاهی از وضعيت نداشتهاند. شيعه حتی نام مقدس آن رهبر انقلاب جهانی را نيز ميداند، روش حكومت او را توصيف كرده است و شايد در هيچ مكتب ديگری چنين نباشد. شما در اُپانيشادها، در وداها، در انجيل، در تورات و در همه منابع شرق و غرب، بشارت آخرالزمان را ميبينيد، ولی هيچ جا به اندازة منابع شيعه، شفاف و دقيق راجع به ايشان، حتی قيافه، حرفها، شعارها و نحوة انقلاب و حاكميتش بحث نشده است. هدف عمدة نظام ليبرال سرمايهداری كه ميگويد ما با “مدينة فاضله”سازی و مسيانيزم، با بنيادگرايی ديني، با راديكاليزم انقلابي، با فوندامنتاليزم و با ايدئولوژي، مخالفيم. و با هر نوع اصولگرايي، حتی غيردينی آن مبارزه ميكند، اين است كه در افكار عمومی بشر، به خصوص در دانشگاههای شرقی و اسلامي، در ذهن دانشجو و سپس در ذهن مردم، حالت ترديد در وضع موجود و حالت متوقع و منتظره، پيش نبايد كه عجب!! پس مدرنيتة سرمايهداري، آخر خط نيست؟ و بايد منتظر بود؟ اين پرسش نبايد در افكار عمومی و خصوصی بشريت، جوانه بزند!! آنها ميخواهند بگويند كه هيچ چيزی ديگر فراتر از اين وضع موجود جهان نيست و آنچه هست، عين علم و عقلانيت و آخر خط و پايان تاريخ است. ميگويند اين جا ايستگاه آخر است و بشريت بايد از قطار پائين بيايند. توجه داشته باشيد نميگويند كه همة بشريت در سطح ما زندگی كنند و امكانات مردم آمريكا را در اختيار داشته باشند. كه اگر بگويند، بايد دست از ستم جهانی و نابرابريها بردارند. چون اگر معنی “جهانی شدن” اين باشد كه توزيع ثروت، قدرت، آگاهی و حرمت و احترام در تمام جهان، يكسان باشد، مورد قبول است، اما جهانی شدن كه آنان ميطلبند به معنی “آمريكايی شدن” است؛ جهانی شدن از نوعی كه در رأسش، سرمايهداران حاكم بر آمريكا باشند و بقية بشريت، قاعدة آن هرم باشند. گلوباليزيشن غربي، توجيه ستم غربی بر جهان است. اينان با “گلوباليزيشن مهدوي” مخالفاند و به گلوباليزيشن سرمايهداری آمريكا فراخوان ميكنند. اگر گلوباليزيشن، عبارت باشد از جهانی كردن آمريت آمريكا و منافع سرمايهداری حاكم بر آمريكا، صهيونيزم و انگليس، اين گلوباليزيشن فقط به نفع آنهاست و همان را ترويج ميكنند، اين “جهانی شدن” همة فرهنگها و ايدئولوژيهای مقاومت را ميبلعد و هضم ميكند، اما اگر بگوييم كه ما گلوباليزيشن را قبول داريم، اما نه با معيارهای سرمايهداری يهود، بلكه با معيارهای امام مهدی (عج) كه ميگويد در تمام دنيا هيچ انسان گرسنهای نبايد باشد و نبايد در گوشة افريقا بچههای يازده ساله وزنشان به اندازة بچههای شش ماهة واشنگتن و نيويورك باشد و نبايد استخوان دندهها و پهلوهايشان پوست آنها را بشكافد و از زير پوستشان بيرون بزند، آنها اين گلوباليزيشن مهدوی يعنی عدالت جهانی را پس ميزنند و آنگاه توهم و يوتوپيا ميدانند، چون امام مهدی (عج) امنيت را برای همه، نه فقط برای سرمايهدارهای غرب، ميخواهد. روايت داريم كه در زمان حكومت جهانی امام مهدی (عج) امنيت بدان حد بر جهان، حاكم ميشود كه يك دختر نوجوان بدون كمترين توهين و تهديدی به تنهايی از اين سوی عالم به آن سوی خواهد رفت. اين در روايات ماست. گلوباليزيشن مهدوی يعنی امنيت برای همه، امنيت برای دخترهای آفريقا، مكزيك، غنا و افغانستان، نه فقط برای دختران سرمايهداران نيويورك. اما تفكر جهانی شدن از آن نوع كه ليبرالسرمايهداری ميگويد و ميخواهد، در واقع عين “محافظهكاري” است، لذا اين در مقياس جهاني، با اصولگرايي، با مدينة فاضلهسازي، با ايدئولوژی و حاكميت ارزشها مخالفاند و ميگويند كه ارزشها اصولاً مفاهيم غيرعلمی و مقولات غيرعقلانياند و لذا مسائلی شخصی بلكه جزء وسايل شخصي!! است و ارزشها، شخصی و نسبی است پس ربطی به حكومت و امر عمومی (پابليك) ندارد و سكولاريزم همين است. چون در روايت داريم مهدی (عج) با برهان و شمشير، از راه انقلاب جهانی به حاكميت و عدالت جهانی دست خواهد يافت ايشان با مسيحيان به وسيلة انجيل حقيقی و با يهوديان به تورات حقيقی احتجاج و استدلال ميكند و برای هيچ كس، عذر و بهانهای نميگذارد و اغلب مردم با منطق و برهان و موعظه و رحمت، متقاعد ميشوند و آنها كه لجاجت ميكنند با شمشير، اصلاح خواهند شد و بشريت ديگر جز مسلمان نخواهند بود. السلام عليک يا ابا صالح المهدی(عج) چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳
حالا دیگه وبلاگم شده مثل خونه های متروک ......... دیگه نه کسی این طرفا میاد و نه حتی از کنار اینجا کسی رد می شه!حالا دیگه روی همه چیز خاک گرفته!......حتی روی نوشته ها.... گاهی اوقات حتی وبلاگها هم می میرن!! و چه قدر ساده این اتفاق میوفته ************** درد و دل بین من و تو پل بیابونه غربت جاده های سوت و کوره ************** عسلویه:
فرودگاه مهرآباد هواییمایی که به عسلویه می رفت کلی آدم خارجی(کره ای وانگلیسی و ..) یک ساعت و بیست دقیقه یرواز یه جایی بین عسلویه و بید خون روبه روی فرودگاه عسلویه فاز 9 و 10 یارس جنوبی یه دشت خشک وسیع دست کاری شده صبحهای مه آلود زنگ ساعت نماز کمپ سرویس شرکت صورتهای خواب آلود آقای شیریان(راننده مینی بوس) رادیو کارت زدن یه سلام علیک(با بعضیها گرم و با بعضی خیلی خشک و سرد) کانکسها (دفتر کار) کلی نقشه در هم بر هم عملیات تسطیح بتن ریزی بچینگ تراک دعوای همیشگی سر دمای بتن با ییمانکارهای جزء برگه های نتیجه آزمایش بتن پاترول و راننده دوست داشتنیش سوله مدیریت متعلق به شرکت الجی کره (که دیگه تقریبا آماده تحویله) سایت آفیس (سه تا ساختمون از ساندویچ ینل که قراره در زمان ساخت یالایشگاه محل کار مهندسین باشه) دکل مخابرات(یدر من سر ساخت فونداسیونهاش در اومد) لذت وصف نایذیر ساختن(واقعا باید تجربش کنید تا درکش کنید) ظهر های گرم و طاقت فرسا تن خیس عرق خستگی یه اختراع واقعا مفید به اسم کولر گازی آب سرد کن توی دفتر(نقش آب زمزم رو بازی می کرد) باز هم سرویس کمب ناهار مخابرات بید خون خواب کسل کننده ظهر زنگ ساعت نماز برگشت به کارگاه تقریبا همون کارهای صبح غروبهای زیبا و دلگیر در صورتی که بتن ریزی نیمه های شب تعطیل باشه: برگشت به کمب رادیو خوش و بش کردن با همکارها کمب شام گیتار حمام صحبت و گفتگو با دوستام نوشتن خاطرات اون روز ياد تو خواب در صورتی که شب بتن ریزی داشته باشیم: تراک میکسرهای پر بتن پرژکتورهای روشن کارگرهای خسته سر و کله زدن با تکنسینها گه گاهی داد و بیداد شام سر کار پیراهن بتنی پایان کارمعمولا ساعت 2 نیمه شب برگشت به کمپ مثل یه جنازه روی تخت خواب ......
یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳
فردا من می رم عسلویه دنبال یه لقمه نون چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳
چندين سال پيش(نه خيلي دور ، نه خيلي نزديك) ....... اون موقع ها كه من فقط يه پسر بچه 3 يا 4 ساله بودم ...... و تازه داشتم دنياي اطرافم رو مي شناختم ..... و خيلي از مسائل اطرافم برام تازگي داشت (به حدي كه حتي يه كرم خاكي هم منو ساعتها مشغول خودش مي كرد!) ......اون وقتها كه از خيلي از مسائل هيچ دركي نداشتم ...... يه جايي زير همين آسمون .....نيمه هاي خرداد ....... يه خورشيد طلوع كرد .......
¤ لينک |ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ احمد(توتك) سالها گذشت تا اون پسر بچه كوچولو بزرگ شد .... اون يه ماه بود ........اما تاريك ..... ، هيچ نوري نداشت! آخه هنوز خورشيدش رو پيدا نكرده بود....... و خدا هيچ ماهي رو بدون خورشيد نيافريده بود!! پس ...... به اون ماه هم يه خورشيد داد، تا از تاريكي در بياد يه خورشيد كه خرداد سالها پيش طلوع كرده بود ********** عشق تنها آزادي در دنياست، زيرا چنان روح را تعالي مي بخشد كه قوانين بشري و پديده هاي طبيعي مسير آن را تغيير نمي دهند. پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳
شخصيت امام اينقدر گسترده و عجيب بود كه فكر نمي كنم حالاحالاها كسي بتونه بفهمه كه اين مرد كي بود و چه شخصيتي داشت؟آيا يك رهبر سياسي بود يا يك زاهد ساده زيست،يك عارف بود يا يك فيلسوف.....
اي عقده گشاي دل ديوانه من اي نور رخت چراغ كاشانه من بردار حجاب از ميان تا يابد راهي برخ تو چشم بيگانه من امام خميني یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳
سالروز آزاد سازي خرمشهر رو به همه تون تبريك مي گم. ********* هنوز حرفهايم تمام نشده بود كه در سمت راست چند عراقي نمايان شدند!نقش زمين شديم و رگبارشان از بالاي سرمان گذشت.به طرفشان شليك كرديم ولي اثري نداشت،عراقيها بر ما مسلط بودند..... يه مدت تو همون وضعيت مونديم.اما ديگه نمي شد منتظر موند، ممكن بود با رسيدن نيروهاي ديگشون ما رو محاصره كنن و ديگه راه فراري برامون باقي نمونه! تو همين فكرها بودم كه يك مرتبه محمود از جايش خيز برداشت و از خاكريز بيرون اومد و در حالي كه به طرف عراقيها شليك مي كرد به آنها حمله ور شد.... چند نفر با رگبارش در جا افتادند و بقيه هم مجبور به عقب نشيني شدند.اصلا انتظار نداشتند در آن وضعيت ما از خاكريز بيرون بياييم.محمود خوب آنان را غافلگير كرده بود.ولي كم كم نگرانش شديم.چون همانطور كه آنان را تعقيب مي كرد فاصله اش از ما زيادتر مي شد... فرياد زدم:محمود!محمود!بهتره برگردي ... محمود شنيد اما جوابي نداد! لحظه اي بعد با صداي درد آلودي به خودش پيچيد و نقش زمين شد.اما باز شروع كرد به راه رفتن و شليك كردن.لحظه اي بعد از شدت درد به زمين نشست. به خودم جرات دادم و از خاكريز بيرون اومدم و خودم رو به محمود رسوندم.گفتم: - محمود منم.اين طرف رو نگاه كن محمود با زحمت خودش رو به طرف من برگردوند.تا چشمش به من افتاد به خودش حركتي داد تا به من نزديكتر بشه -حركت نكن محمود،تو تير رس دشمن هستيم. محمود به خودش فشار آورد.انگار مي خواست چيزي گويد.به هر مشقتي بود جمله اي از دهانش در آمد. - برگرديد،برگرديد.... و ضعيفتر ادامه داد: - منو به حال خودم بذار،دوست ندارم دست اين مزدورها اسير بشين.من از هميشه راحترم،برو اميد داشتم كه بتونيم او را به جايي برسونيم.محمود رو روي كولم انداختم و به طرف خاكريز راه افتادم.ديگر برايم فرق نمي كرد كه چقدر گلوله به سويمان شليك ميشود و به ما اصابت مي كند يا نمي كند....وقتي به خاكريز رسيدم، بچه ها دور محمود جمع شدند.گاهي از محل اصابت گلوله خون تازه بيرون مي زد.آن قدر حواسمون به محمود بود كه دشمن كاملا از يادمون رفته بود. صداي رگباري از نزديك ما را به خود آورد. يكي بلند شد و گفت : -ببينيد، از اين طرف دارن ميان.اگر به ما برسن ديگه هيچ راهي براي نجات نداريم. گفتم: حركت مي كنيم. حداقل ده كيلومتر پياده روي داشتيم تا به نيروهاي خودي برسيم.اينكه محمود رو بايد چه كرد، سوالي بود كه همه داشتند ولي نمي پرسيدند. گفتم: محمود با من، شما زودتر راه بيوفتيد.عكسها بايد هر چه زودتر قبل از عمليات به حاجي برسه! ظاهرا خيال همه راحت شد.بي آنكه چشم از محمود بردارند راه افتادند.هر چند قدم برمي گشتند ومن و محمود رو نگاه مي كردند. دست محمود رو گرفتم و شروع كرديم به راه رفتن. با سينه خيز زفتن كاري از پيش نمي رفت.اگر چه در تير رس دشمن بوديم و رگبار دشمن قطع نمي شد، ولي تاريكي شب همه را به رفتن مصمم مي كرد. هنوز به بچه ها نرسيده بوديم كه صداي ((بخوابيد،بخوابيد)) خستگي رو تو تنمون ريخت.با روشن شدن منورها در بالاي سرمان دشت مثل روز روشن شد.محمود خودش رو يك پهلو كشيد ولي نگذاشت كمكش كنم.عجيب بود كه با آن زخم هنوز از حال نرفته بود.قدري كه خود را جلو كشيد آهسته گفت: -اگه نبودم تو حالا خيلي جلو بودي. از محمود انتظار نا اميدي نداشتم.از جا بلند شدم و گفتم: - بلند شو محمود!دستتو بده به من،تا حالا با هم اومديم،تا آخرش هم با هميم. منورهاي عراقي ها ديگه خاموش شده بود و صداي تير اندازي هم به طور پراكنده مي آمد.به نظر ميومد كه عراقيها يا فكر كردند كه ما رو زدند يا مايوس شدند. كمي كه راه رفتيم احساس كردم محمود رو به زور دارم مي كشم.گفتم: -مثل اينكه خسته شدي.كمي استراحت كنيم. محمود مصمم گفت: -نه،نه من اصلا خسته نيستم.اين جا كه جاي استراحت نيست.مي خواي باز هم گير عراقيها بيفتيم.بلند شو، من رفتم. محمود چند قدمي رفت و بعد ايستاد و گفت: - پس چرا نمياي؟ گفتم: - خيل ازت خون رفته، مي خواي بگيرمت روي دوشم؟ قاطع جواب داد: - نه ،بريم... مجبورش كردم بنشيند.دستي كه با آن زخمش را گرفته بوديكپارچه خون شده بود.براي اينكه از نگراني خلاصش كنم گفتم: - ديگه تموم شد. ما از محاصره بيرون اومديم.ان شاءالله به بيمارستان كه برسيم حالت خوب مي شه. محمود تكوني خورد و با خنده گفت: - اين دشت تاريك كجا و بيمارستان كجا!؟ آروم سرش رو گذاشت روي زمين و دراز كشيد.سكوت بود و تاريكي شب. سرش را بر روي زانوهايم گرفتم تا احساس آرامش بيشتري بكنه ولي نگذاشتم قطرات اشكم بر روي صورتش بچكد و متوجه گريه ام بشود. در همان چند لحظه اي كه محمود دراز كشيده بود تمام وقايع اين چند روز در ذهنم مرور شد، دو روزي كه هر دقيقه اش يك جور سپري شده بود..... ***** فقط كافيه نگاهي به عراق و افغانستان بندازيم تا شايد معني اشغال شدن رو درك كنيم. تا شايد بفهميم كه چرا اين ملت مجبور شد خيلي از بهترين جوونهاش رو بده براي اينكه ما به حال و روز عراق و افغانستان گرفتار نشيم.تا شايد بهتر درك كنيم كه اونهايي كه رفتن تا از اين مردم دفاع كنن چرا رفتن و الان ما(جوونهاي امروز) بايد چه كار كنيم؟. . . مسلما وضعيت كنوني كشور ما هم آنچنان خوب نيست!نه رفاه درست و حسابي داريم،نه آزادي قابل قبولي داريم،و نه خيلي از چيز هاي ديگه....!اما هر چي هست مال ماست و خودمون با دستهاي خودمون بايد درستش كنيم!و اين وظيفه كنوني ماست.... جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
(اين هم نمونه اي از دموكراسي آمريكايي) فكر نمي كنم نياز به توضيح بيشتري باشه! یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
گاهی اوقات رسوندن منظور و فکری که توی ذهن آدمه،تبديل می شه به سختترين کارهای اين دنيا! اون وقتهايی که از خوبی حرف می زنی و ديگران جز پليدی ، چيز ديگه ای ازش برداشت نمی کنن! ........اون وقتهايی که حرف از اميد می زنی و برای ديگران نا اميدی معنی ميشه!........اون وقتهايی که از عشق حرف می زنی و نفرت تفسير ميشه!.......اون وقتهايی که از رسيدن حرف می زنی و جدايی و دوری برداشت ميشه!.........اون وقتهايی که صحبت از اطمينان در توانايی انجام کاری می کنی و ديگران تو رو به بی خبری از مشکلات و سختی های اون کار متهم می کنن!.....اون وقتهايی که حرف از صلح می زنی و برای ديگران جنگ معنی ميشه!......... اون وقتهايی که سعی می کنی منظوری رو به کسی منتقل کنی و بعدا بفهمی که اون شخص از صحبتهای تو برداشت کاملا بر عکسی داشته!...........واقعا احساس می کنی به جز کلمات به ابزارهای ديگه ای هم احتياج داری! تا شايد ديگران منظور درست حرفهات رو بفهمند گاهی اوقات واقعا کلمات خودشون بزرگترين حجابن! دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳
به دستام تکه کن ، پشتت به کوه نترس از عاشقی،عشق با شکوه خودت رو زير اشکام خيسو تر کن به رسم عاشقی قصد سفر کن به عياران دريا دل نظر کن برای هر خطر سينه سپر کن
چرا چشمهاش پر از اشک شده بودن؟ چرا اون ، اينقدر مهربون بود؟ چرا اينقدر صبور بود؟ چرا حاضر شد کوله بار غصه های من رو که زير بارش زانوهام خم شده بودن ، به دوش خودش بگذاره؟ چرا حاضر شد دردهای سينه من رو تو قلب خودش جا بده؟ چرا اون اينقدر خوب بود؟ چرا اينقدر فداکار بود ؟ چرا...... شايد جواب هيچ کدوم از اين سوالها رو به درستی ندونم! اما حالا بهتر از هر وقت ديگه ای می دونم که چرا از عمق و جودم دوستش دارم when every thing has gone you help me cary on you lift me up, you make me strong you give love to see me trough what would I do ?without you by my side دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
اگه يادتون باشه براتون نوشته بودم كه امسال از خيلي از جهات با بقيه سالهاي زندگيم فرق مي كنه!جداي از تموم مسائلي كه امسال با هاشون مواجهم كه هر كدومشون در جاي خودش خيلي برام مهم و سرنوشت سازه، اما دو تا از اتفاقها با بقيه خيلي فرق مي كنن......يكي از اون دو تا ، چند روز ديگه اتفاق ميوفته ..... راستشو بخواهيد من خودم هم هنوز باورم نمي شه.......چند روز ديگه بله ـ برون خواهرم هست!.......همون خواهر كوچولوي بچگي هاي من،خواهر كوچولويي كه بغلش مي كردم، با هم بازي مي كرديم،با هم دعوا مي كرديم،قهر مي كرديم،آشتي مي كرديم..... و خلاصه با هم دنيايي داشتيم!..... و حالا اون قراره پا به دنياي جديدي بگذاره.....هر چند كه فكر نمي كنم به اين زودي ها از پيش ما بره؟! اما وقتي نگاهش مي كنم ،يه جورايي دلم مي گيره ...... ــــــــــــــــــــــــ درد و دل بيا مرا ببر اي عشق با خودت به سفر مرا ز خويش بگير و مرا ز خويش ببر مرا به حيطه محض حريق دعوت كن به لحظه لحظه پيش از شروع خاكستر به آستانه برخورد ناگهان دو چشم به لحظه هاي پس از صاعقه،پس از تندر _________________ چند كلمه حرف حساب بردن يك عادت است،متاسفانه باختن هم همينطور! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مناجات حضرت امير(ع) مولاي يا مولاي،انت المولي و انا العبد و هل يرحم العبد الا المولي مولاي يا مولاي،انت المالك و انا المملوك و هل يرحم المملوك الا المالك جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳
گاهی اوقات نه انگيزه ای برای تلاش کردن باقی می مونه و نه توانی برای ادامه دادن!دلتنگيها تمام وجودت رو می گيرن و ديگه اجازه هيچ کاری رو بهت نمی دن! طاقت من،طاقت دل طاقت سنگ است،غزل پريده رنگ است،دل ترانه تنگ است......... اما تا زمانی که عشقی هست، تا زمانی که می دونی يه دل ديگه ای وجود داره که برای تو می تپه و دل تو هم برای اون...... هنوز هم می شه اميدوار و مطمئن بود که انگيزه های رفته برگردن،توانهای تحليل رفته دوباره جون بگيرن........تا تو دوباره بتونی استوارتر از گذشته به راهت ادامه بدی،تمام تلاشت رو بکنی و سدهای جلوی راهت روبرداری.....فقط .... و فقط به اميد اون روزی که راه تو و عشقت يکی بشه! [خانه | بايگاني | پست الكترونيك ] |
يلان قصه مادر بزرگ خوابيدند.....و خواب نان و شراب و زن و هوس ديدند و بوي گند ريا جا نماز را پر كرد.....و قبله ها همه رو به سراب چرخيديدند يا ابا صالح المهدي ادركنا
- كلبه راوك - برخي نوشته هاي قبلي آيا عشق فقط يك تلقين ساده است؟
دوستان |
